تبليغاتX
روزهای صبا و سارا

شنبه پانزدهم بهمن 1384

خرید مقنعه پفی!

سلام :

من صبا هستم قبلا خودمو معرفي كردم ، در ضمن بابام همش از سارا مينويسه اين بود كه من قصد دارم خودم مطالب مورد علاقمو هر چند دست و پا شكسته باشه بنويسم .

اشكالي نداره .

من كلاس پنجم هستم و میخوام خودم بنویسم

ماجرا از اين قرار بود

مامان از چند هفته قبل قول د اده بود مقنعه ( از اين ها كه نميدونم ميگن دانشجوئي . يا پفي ) واسم بخره ولي هر وقت ميگفتم كه چي شد كي ميخواي واسم مقنعه بخري ؟

مامان : هر وقت رفتيم بيرون ياد آوري كن واست بخرم.

خلاصه سرتون بدرد نميارم ، وقتي كه شيفت شب بود و باتفاق بابا ميخواستيم برسونيمش سر كار گفتم خوب زودتر بريم و سر راه واسه من هم مقنعه بخر و مامان هم قبول كرد .

به اتفاق بابا و سارا رفتيم اول خيابون درختي ، هر چند برف اومده بود و زمين سفيد پوش .

من و مامان و سارا هم طبق معمول قبل از ما داخل مغازه شديم ،

 شانس ما همه رنگ داشت بجزء صورتي آخه نگفتم من خيلي رنگ صورتي رو دوست دارم.

مامان گفت نداره بريم يه جائي ديگه ولي من كه ميدونستم اگه بيرون بريم خريد مقنعه به چند هفته بعد موكول ميشه سريش شدم وتموم مغازه رو زير رو كردمو در بين همه اونا يك مقنعه خوش رنگ صورتي پيدا كردم . ولي مامان گفت اين بزرگ!

 خود نشد اومديم بيرون و مغازه بعدي

اين بار هم نشد .

چند روز بعد كه دوبار ميخواست بره سر كار دوبار من رفتم سر وقت مامان و گير دادم البته كمي هم خودمو ناراحت نشون دادم و پيش مامان بابا كمي لوس بازي در آوردم بابا هم گفت خوب بيا بريم بيرون شليد پيدا شد.

يك راست رفتيم سراغ مغازه اي كه ازش مانتو مدرسه  خريديم اون هم گفت اين مدلي تموم كردم من هم سگرمه در هم برگشتيم بابا گفت بيابريم مغازه اون شبي شايد آورده باشه .

رفتيم اونجا ، خوشبختانه مقنعه صورتي داشت دقيق اتدازه من .

مامان هم گفت خوبه ميخواي من هم معطلش نكردم سريع انتخاب كردم گفتم بريم بابا الان كه مامان يه ايرادي ازش میگيره .

اين بود داستان مقنعه خريدن من

خوب بيد پنجاه تومن وشد

نوشته شده توسط پدر صبا و سارا در 11:34 |  لینک ثابت   •