تبليغاتX
روزهای صبا و سارا

یکشنبه یازدهم دی 1384

آرزو های محال

 

داستان از اينجا شروع شد كه سارا جديدا خيلي خودخواه شده و سعي داره كه با استفاده از زور و هر تدبيري و راه حلي كه به نظرش ميرسه ، مالكيت و خود خواهي هاي بچگانه اش رو به همه بقبولانه .

ما هم با قطنامه شوراي حكام كه در ماه گذشته صادر شد ملزم به رعايت خيلي مسائل شديم( چرا كه هميشه مامان و صبا مرا به جرم نقض آشكار حقوق صبا متهم ميكردند) .

چرا كه از رفتن به سازمان ملل و بررسي پرونده هسته اي بچه بسيار نگران بوده و هستيم.

اين بود كه تصميم گرفتيم با ايجاد روابط ديپلماتيك از بروز هر گونه تشنج در جو خانه جلوگيري كنيم.

ما هم هر وقت مورد يا موارد ايجاد زور و ضرب و شتم سارا را مشاهده ميكنيم لاجرم ملزم به محكوم كردن اينگونه اعمال غير انساندوستانه ميشويم

در نتيجه سارا هم كه عرصه رو تنگ و تاريك ميبينه جبهه مخالف ميگيره و از سر عناد با من شروع به تخاصم ميكنه.

مثلاه همين ديشب بر سر ميز تحرير بحث داشتند ما هم كه جانب حق ( صبا ) رو گرفتيم و ..

سارا : كاشكي من بزرگتر از تو بودم و تو بچه من بودي

من : چرا ؟

سارا : ديگه من تورو دعوا ميكردمو حتي اگه حرف منو گوش نميدادي دعوات هم ميكردم

من : مگه من چيكار كردم؟

سارا : هحچي فقط تو جديدا منو خيلي دعوا ميكني.

من : تازه اگه تو اين كارارو پيش مامان انجام بدي كه اون شمارو كتك ميزنه

سارا : نه بابا اين جوري هم نيست در ضمن اگه تو جاي مامان بودي مارو خيلي بيشتر از اون دعوا ميكردي

من : خوب مگه اون شمارو كتك نزده و نميزنه ؟

سارا : خوب بزنه مامان ها بعضي موقع خسته هستند و عصباني هيچ اشكالي هم نداره مارو كه زياد دوست دارن.

يا بعضي مواقع كه از اين كه نمي تونه با زور بعضي موارد رو پيش ببره .

سارا : اي كاش من اصلا خواهر نداشتم و خودم تنها بودم.

من : چرا

سارا : آخه اگه خودم تنها بودم ديگه دعوا نبود و شما واسه من بيشتر اسباب بازي مي خريدين

من : حالا ما مونديمو و ايجاد صلح و ثبات در منطقه ، يك دندگي هاي سارا از يك طرف و سياسي كاري هاي صبا از طرف ديگرخدا آخر و عاقببت مارو ختم به خير كنه

تا پست بعدي خدا نگهدار

نوشته شده توسط پدر صبا و سارا در 15:9 |  لینک ثابت   •