تبليغاتX
روزهای صبا و سارا

چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384

قطعنامه شواری حکام!

      اين روز ها به دلايل خاص و قرار گرفتن صبا و خصوصا سارا در شرايط بازي با همسالان ورشد فكري اگه خدا بخواهد آتش بس دو طرفه در خانه ما اعلان شده .

      هرچند گهگاه و هر از چند گاهي حركات مشكوك و مرموزانه اي از جانب صبا ديده ميشود كه اين هم به اقتضاي فاصله سني و احساس خود بزرگ بيني نسبت به خواهر كوچكتر ميباشد.

      مشكل از اينجا شروع ميشه كه سارا هر وقت ميخواد تعريف يا توضيحي در مورد كارها و مسائل شخصي خودش بده با چرب زباني و خود شيريني خاصي كلمات رو ادا ميكنه و شايد كمي بزرگتر از سن و سال خودش مسائل رو ميبينه .

       صبا هم كه نسبت به سارا كم حرف تر و ساده تر مسائل رو بيان ميكنه ، در اين موارد يا  ميخنده     و يا تيكه هايي به سارا

      سارا هم كه بسيار تيز و سريع مسائل رو حلاجي ميكنه و اهل سياسي كاري نيست ، از كوره در ميره و شروع به اعتراض ميكنه.

       دوباره بحث و جدل و دادو بيداد بين اين دو نيروي متخاصم شروع ميشه.

        صبا معتقده كه سارا داره خودشه لوس ميكنه و به زعم ايشون سارا داره پاچه خواري ميكنه.

         بعنوان مثال همين ديروز پريروز كه سارا يك دعوتنامه از مهد آورده بود و داشت توضييح ميداد كه روز پنجشنبه جلسه اوليا و مربيان مهد و معصومه جون ( مربي سارا ) گفته روز پنجشنبه مامان بابا ها بچه هارو پيش خاله اي ، مامان بزرگي و يا بزرگتري بزارن و در جلسه شركت كنن .

        در اين جلسه در مورد مسائل مهد و مشكلات اون بحث بشه و در اين زمان داشت كاغذ دعوتنامه رو به من ميداد ، صبا هم كه احساس بزرگ بودن مي كنه (نسبت به سارا ) با كمي پوزخند نگاه حرف زدن سارا و لحن اداي كلمات مي كرد ،

      سارا متوجه حركت ناشايست صبا شد .

       سارا : بابا ديده داره من مسخره ميكنه ، آخه مگه من چي گفتم كه اين صباي بد داره اين كارو ميكنه؟

      زود باش بابا دعواش كن ، اصلا كتكش بزن دست و پاهاشو ببنديم اونو بندازيم توي آشغالي تا شب آقا گرگه بياد و بخورش.

من ؟ كه ميخواستم صلح و صفا برقرار كنم گفتم :نه بابا داره گوش ميكنه ببينه داستان چيه .

      سارا : نه اصلا اين طوري نيست صبا هميشه به كارهاي من ميخنده!

     من : با كلي ترفند و سياسي كاري قيل و قال رو خوابنديم.

     هر چند اين روزها سارا بيشتر با مهد كودك سرگرم و صبا هم واسه خودش مشغله هاي خاص داره .

      مثلا يك هفته داستان رفتن به اردوي شهرك سينمايي داشتن ،اون هم بدليل آلودگي هوا و تعطيلي مدارس تهران هر روز به تعويق مي افتاد .  

      بلاخره ديروز پس از كلي چشم انتظار بودن اين بچه ها ، اونا رو بردن شهرك سينمايي و كلي هم به اونا خوش گذشته بود .و بقول خودش از خودشون خوشحالی در وکردن. 

      هر چند قبل از اينكه من برسم خونه تلفني گزارش سفر را به من مخابره كرد .

      در اين گذر با چند تن از هنرمندان صاحب نام از جمله آقاي جهانگير الماسي و خيلي هاي ديگه كه صبا بجاي گفتن اسم هنرمندان فقط با گفتن نقش هاي اون عزيزان در فيلم ها و يا سريال هايي كه ايفاي نقش كردن نشوني ميداد.

       بگذريم با اين شرح و تفسير اگه خدا بخواهد كم  کم تو خونه ما مشغول نوشتن پيش نويس قطنامه شواري حكام ( من و مامان ) در خصوص استفاده صلح آميز از وسائل بازي و ميز تحرير و اطاق مشترك و ايجاد صلح و آرامش در ساعات مشترك اين دو وروجك هستيم.

       هرچند كه مامان بيشتر به نقش سازمان ملل و استفاده از ابزار نظامي معتقده ولي من بيشتر به گفتگو بر سر ميز مذاكره و احقاق حقوق حقه و جلوگيري از آسيب هاي احتمالي نيروي نظامي براي اين بچه ها نظر دارم .

       خوب شما ها هم دعا كنيد كه هر چه زودتر اين پيشنويس تهيه و به تصويب جهت هرچه آرام شدن منطقه بشه.

خداحافظ.

نوشته شده توسط پدر صبا و سارا در 9:52 |  لینک ثابت   •