دوشنبه دوم آبان 1384
سارا و مهد نازنین
بلاخره پس از كلي اين طرف و اونطرف كردن قرار شد سارا بره مهد .![]()
ديروز مامان سارا رو برد تا كمي با اونجا آشنا بشه
.
سارا قبلا يه چند روزي رفته بود مهد نازنين
ولي مامان ميگفت فعلا كوچيكه ، بزار بعداً يه كمي بزرگتر بشه اون موقع كه خودش علاقه مند شد ميبريمش مهد .![]()
هرچند يه چند ماهي كه ميگه من تنها هستم
،بابا تو كه ميري اداره صبا هم كه ميره مدرسه
من توي خونه تنها هستم .
آخه من با كي بازي كنم مامان هم كه از سر كار مياد يا كاره و يا ميخوابه ، من هم توي خونه با كي بازي كنم
.
از اواخر خرداد كه مهد اداره تعطيل شده سارا هم توي
خونه پيش صبا و مامان ميمونه و بقول خودش حوصلش سر رفته.
تا اينكه مامان گفت تابستون
كه مهد آموزش نداره از اول مهر ماه ثبت نامش ميكنيم
اول مهر بدليل تعلل مامان و
…. شد اول آبان..ديروز با مامان رقت مهد تا كمي با بچه ها و محيط آشنا بشه و بقول خودش اسم منو بنويسن.![]()
از ساعتي كه من اومده بودم خونه اين سارا خانم
وسيله جمع ميكرد تا آخر شب ، از لباس گرفته تا ليوان و دستمال كاغذي و وسائل نقاشي و كلي چيزاي ديگه .![]()
بابا : سارا جان اين همه وسيله ميخواي چيكار
؟
سارا : بابا خاله گفته اين وسيله هارو ببرم ![]()
بابا : باشه ولي اين همه وسيله توي كيفت جا نميشه
.
سارا : اشكال نداره ميگيرم
دستم تازه مگه تو و مامان منو نميبرين مهد؟
بابا : خودم ميبرمت مامان
.
سارا : بابا پرونده ثبت نام يادت نره
؟
بابا : باشه دخترم
.
اين سارا خانم اينقدر
خودشو با وسيله جمع كردن خسته كرد ،كه وسط وسائلش خوابش برد
فردا صبح با اولين سارا از جا پريد ،
و نطقش باز شد بابا اينو بيارم ؟ نه بابا اونو بيارم ؟
نه تا در مهد كودك اين مخ من مشابه ساندويچ الويه قاطي شد
و سارا خانم هم روانه مهد شد
تا داستان بعدي مهد نازنين خداحافظ.![]()



