تبليغاتX
روزهای صبا و سارا

شنبه نهم مهر 1384

مهمونی خاله سارا

خلاصه پس از چند روز غيبت (ماموريت ) پنجشنبه شب اومدم خونه ، سارا خانم هم كلي فرمايش آماده كرده بودند ما هم كه هميشه در ركاب اعضاي خانواده هستيم .

تا آخر شب با صبا و سارا كلي تعريف كرديم ،خسته و كوفته رفتند توي رختخواب وخوابيدند.

فرداي آن روز (جمعه صبح ) شيپور بيدار باش سارا حدود 8.30 نواخته شد.

 ما هم طبق معمول بيدار و دنبال آماده كردن صبحانه واسه سارا خانم بعد از خوردن صبحانه ( كه شامل مربا هاي سفارشي سارا از شمال بود ) من هم رفتم تا لباس ها و وسائل خودمو مرتب كنم .

 مشغول اتو زدن لباس بودم كه سارا وسائل خاله بازي رو آورد كنار من و با پشتي و بالش و جارو برقي يه خونه درست كرد .

بعد از اون هم سريع اومد سراغ من بابا بيا خونه من .

من : بابا كار دارم بزار كارهامو انجام بدم .

سارا : نه زودتر بيا مهموني آخه قرار مهمون واسم بياد.

من : مهمونت كيه ؟

سارا : عمو قاسم ، داداش آقا جواد با بچه هاش نهار ميان خونه ما.

من : كارا هارو نيمه تمام ول كرده و رفتم خونه سارا .

سلام سارا خانم : سلام بابا جون بفرماين تو .

داخل شدم خواستم بشينم ،بابا مگه نميدوني آدم ميره مهموني روبوسي ميكنه .

گفتم ببخشيد ،بعد از روبوسي نشستم توي خونه ديدم خيلي ريخت پاش ،گفتم اين چيه؟

سارا : بابا سرم خيلي شلوغه دارم غذا درست ميكنم مهمون ها الان ميرسن هيچ كاري نكردم.

من : چي ميخواي دزست كني؟

سارا : قورمه سبزي با كباب كوبيده ،يه كمي هم سوپ سفيد ( سارا سوپ ها رو براساس رنگ نامگذاري ميكنه )

يه ميز عسلي آورده بود با چند تا قابلمه كوچيك و كلي وسائل كه آشپزخونه سارا بودند.

من هم كمي كمكش كردم تا مهموناش اومدند .

سارا : بابا اين عمو قاسمه عموي سپيده (دختر سارا ) اين هم بچه هاش اين دختر نينوفر و اين هم آزيتا دارن با بچه هام بازي ميكنن، اين بچه ها عاشق مهمون هستن بابا بچه همينه !

من : خوب سارا خونشون كجاست ؟

سارا : خونشون كرج كنار اتوبان ؟پيش پارك مليحه!

من : با چي اومدن ؟

سارا : با ماشين بابا ، عمو قاسم پژو داره 405 مشكي .

من : مامان بچه ها كو؟

سارا : بابا سر كاره طفلكلي توي بيمارستان كار ميكنه جمعه ها هم سر كار ميره خودش بعد از شيفت مياد خونمون .

من : خلاصه كلي به ما خوش گذشت توي خونه خاله سارا ،بعد از اون هم رفت سراغ مامان و صبا .

سارا : مامان چرا نميائي خونه من؟ آخه بابا اومده تو صبا هم بايد بياين آخه همه با هم بايد بياييد مهموني.

من : كلي از ما پذيرائي كرد ،از خرماي شب جمعه گرفته تا انواع شيريني و ميوه و بيسكويت و شكلات و غيرو.

ما هم پس از مهموني سارا رو بردم بيرون و گشتي زديم اين بود مهموني خونه خاله سارا .

تا قسمت بعدي خداحافظ.

نوشته شده توسط پدر صبا و سارا در 12:46 |  لینک ثابت   •