یکشنبه سوم مهر 1384
خلاصه طبق قول و قرار قبلي كه با
سارا گذاشته بوديم روز سه شنبه صبح عازم خونه عمه فاطمه شديم ، مامان كه شيفت كاري فشرده داشت و تازه از مرخصي برگشته بود. صبا خانم هم اين روزاي آخر تابستون با هيچي عوض نميكرد از يك طرف دل از ديدن عمه فاطمه نميكند از طرف ديگر دوستانش بدون صبا پاركينگ را نيمه تعطيل اعلام ميكردندو از همه مهمتر صبا خانم حاضر نيست به خاط دو روز اين همه راه بياد ،ميگه حداقل 4 تا 5 روز باشه من ميام؟سرتون بدرد نيارم من و دختر بابا راهي سفر ولايت شديم.![]()
تو راه كه ميرفتيم دوسه بار عمو ميثم تماس گرفت ، آخه قرار بود سر راه بريم بروجرد خونه دختر عمه اونجا مراسم عقد برپا بود
بچه ها هم كه عاشق شلوغي و بازي ،تازه توي اينجور جاهاست كه بچه ها دوست هاي جديد پيدا ميكنن.
(سارا هم يكي از تفريح ها و كارايي كه دوست داره وقتي نقل و نباط ميريزن رو سر عروس و دوماد كلي ذوق ميكنه و شروع ميكنه به جمع كردن سكه ونقل ونبات )
آقا كمتر كسي اومد مارو تحويل بگيره همه دور
سارا جمع شدند عمو مجتبي ديد كسي مارو تحويل نميگيره اومد يه حال و احوالي كرد و من رو دعوت كردند داخل ،حالا سارا شما ديدي نه نديدي!خيلي سريع توي اين شلوغي عمه
فاطمه رو پيدا كرد وده د در رو، بابا كيلو چنده؟ با مينو دختر عمو شروع به بازي كردن و بدو بدو. واسه خوردن ناهار بزور عمه فاطمه حاضر به نشستن سر سفره شد.![]()
نهار نخورده ورجه ورجه سارا و مينو بعلاوه دوستان جديد شروع ،بساط رقص و آواز محلي هم كه براه سارا هم كه عاشق اينجور مراسم شادي ،پسر عمه ها هم كه آخر جوك ولطيفه، نميدونيد اين ظهر تا عصر چقدر به سارا خوش گذشت ما هم با اهل فاميل مشغول گپ زدن و صحبت بالاخره بعد از چند ماه آدم بزرگ ها هم كلي حرف واسه هم دیگه دارن.![]()
غروب شد و موقع رفتن به خونه مادر بزرگ…..
همگي سوار ماشین ها ما هم چند نفر از فاميل و دعوت كرديم با ما باشن ،سارا سوار نشده خواب نازشو شروع كرد و تا در خونه مامان بزرگ بيدار نشد
،همین که رسیدیم درخونه بیدار شد.
سارا
كه هميشه 10 شب خوابه با عمه و عم ها تا 12.30 بيدار و جالبتر اينكه اونجا ميريم پيش عمه ميخوابه بابا و مامان تعطيل !عمه فاطمه
كه بي شباهت به صبا نيست در خوابيدن گفت بچه ها زود بخوابين سارا خانم ساعت 7.00 صبح شيپور بيدار باش رو ميزنه ،گفتم نه اگه سر و صدا نكنين تا 8.30 و شايد تا 9.00 بيدار نشه .صبح زود ساعت 7.30 همه بيدار سارا هم شیپور برپا رو طبق معمول نواخت.
بعد از خوردن صبحانه دنبال عمه از اين طرف به اونطرف كلي كمك عمه و مامان بزرگ كار كرد گاه گاهي هم لباس ميپوشيد ميرفت در مغازه بابا بزرگ،![]()
نهارو نخورده بابا من ببر پيش مينو ،من باشه بزار از مهد برگرده بعد از ظهر ميگم بياد پيش تو ،بزار زنگ بزنم عمو! اينقدر گير داد غروب بردم گذاشتمش حونه عمو پيش مينو ،من هم به اتفاق دوستان رفتيم يه سري به دوستان قديمي بزنيم.![]()
برگشتني اومدم سراغ سارا خانم آخه خونه دایی شام دعوت داشت سرارا خانم.
سارا
بيا بريم .كجا بابا ؟![]()
خونه دايي ،پيش پگاه و رئوف
.
سارا
: پگاه دوست صبا ، من با كي بازي كنم ؟من : هستي مياد دادش كوچولوش سپهر هم هست آخه
سارا عاشق ني ني كو چولو ،هر جا ميريم يه ني ني پيدا ميكنه و خودشو سرگرم ميكنه اون شب هم كلي به سارا خوش گذشت .مثل هميشه
سارا به حالت خواب به خونه مامان بزرگ اومد .فرداي آن روز هم طبق روال با عمه فاطمه و ع
مو به بازي مشغول بود ،ناگفته نماند توي اين مدت كلي بهونه
يه اخلاق خاص
سارا اينه كه هم رو با هم ميخواد ،بابا من دلم واسه مامانم و صبا خيلي تنگ شده گفتم باشه فردا ميريم پيش صبا .فرداي آن روز عازم خونه شديم كلي با هم گپ زديم توي راه هم يكي دوبار با مامان و صبا خوش و بش كرد ، اونها هم خيلي خيلي دلشون واسه سارا تنگ شده بود
.
عصر رسيديم همديگرو توي بغل گرفتند
و تعريف هاي
من هم در رفتم يه استراحتي بكنم.![]()
صبا
خانم هم كه بساط مدرسه رو مرتب كرده بود ،فردا عازم مدرسه بود وميخواست به كلاس پنجم بره ،بعد از انجام كارهاي معمول برنامه هميشگي شروع شد .![]()
صبا
: سارا بريم پايين بازي؟سارا
: آره بزار لباسمو عوض كنم …..تا سفرنامه بعدي
ساراخداحافظ



