تبليغاتX
روزهای صبا و سارا

یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384

گزارش سفر (هتل)

داستان مسافرت(هتل)

اين اواخر شهريور با آب هواي خوب خصوصا مناطق غربي كشور يه حال و هواي ديگه اي دار مضافا كه بعد از اون هم كلاس و درس مشق صبا شروع ميشه پس فرصت رو غنيمت شمرديم و باتفاق دائي و زن دائي و خاله ( البته ناگفته نماند آقا جواد هم طبق معمول همراه سارا بود) سري به ديار هموطنان كرد زبان زديم .

داستان مسافرت اينجاش خيلي جالب كه سارا هر شهري كه بريم اولين جا كه وارد ميشه ، اونجا اسم همون شهري كه ما رفتيم (نامگذاری سارائی) اين دفعه توي راه خيلي اظهار خستگي كرد ،خوب راه يه كمي طولاني بود.

سارا : بابا كي ميرسيم؟

من: نيم ساعت ديگه.

سارا : بابا ميريم هتل ؟

من: آره بابا جان .

آخه عشق سارا هتل رفتن ،

بعد از كلي راه رفتن به شهر مورد نظر رسيديم ،با كمي پرس و جو آدرس يه هتل پيدا كرديم و پس از انجام مقدمات وارد هتل شديم.

چشمت روز بد نبينه هتل رفتن همانو روي تخت پريدن همان و ذله كردن مامان و بابا همان.

وارد هتل نشده ،سارا آخ جون از اين تخت به اون تخت .

مامان : سارا نكن ، سارا ميوفتي ،بشين بچه بزار يه كمي استراحت بكنيم.

سارا : من ميخوام بازي كنم ، تو با بابا برو بازار خريد مگه نگفتي من اومدم كه خريد كنم خوب حالا برو خريد تا من هم بازي بكنم من پيش صبا ميمونم.

مامان : خوب بزار كمي خستگي راه از تنمون دراد ،ميريم تو هم هر چي دلت ميخواد بالا و پايين بپر .

سارا: مامان مگه خستگي ميره توي تن ما؟

مامان: تورا خدا يكي بياد اين وروجك قانع بكنه من كه حالشو ندارم .

بعداز كمي استراحت همه آماده بازار رفتن شدن ،جالبتر اينكه سارا قبل از همه توي راهرو كليد اتاق توي دستاش منتظر بقيه .

مامان: سارا خانم تو كه خواستي بموني بازي بكني.

سارا : نه فكر كردم بيام بازار من هم كلي خوراكي بخرم آخه امروز من هله هوله نخوردم .

مامان : من كه حوصله اين رو ندارم اون بابت و خودت برو پيش بابا تا واست خريد كنه.

سارا : اي مامان بد منم با تو نميام بابا بيا با هم بريم بزار اونا تنها برن و پول هم نداشته باشن

من : اشكال نداره با هم ميريم ولي تو هم قول بده اذيت نكني ،باشه ؟

سارا : باشه باباجون.

سرتون بدرد نيارم توي بازار اينقدر بهونه گيري و اينو ميخوام اونو ميخوام كرد كه شب مامانش يه قطعنامه صادر كرد .

مامان : فردا من با صبا وسارا ميمونم شما (بابا ) تنها ميري و اين ليست طبق سليقه خودتون تهيه ميكنيد(بازم داستان ليست ، راستي اين خانم ها چرا اينقدر دوست دارن ليست بدن و آماده بياري خدمتشون).

فرداي آن روز من تنهائي روانه بازار شدم و دوسه قلم فراتر از ليست مامان خريد كردم و حدود ظهر برگشتم (هر چند دوسه بار با من تماس گرفته و زودتر بيا من از دست اين وروجك ها راحت كن ( من هم باشه دارم ميام ) .

بعد از ظهر هم طبق روال يه گشتي زديم و كمي هم مامان خريد كرد ولي جالبتر اينكه توي بازار دوسه بار مامان از دست سارا عصباني شد ، ( من گفتم اين وروجك نميزاره من كاري انجام بدم من هم كه هميشه در نقش دبير كل سازمان ملل متحد ايفاي نقش ميكنم شروع به فلسفه بافي و ايجاد صلح و آرامش براي ساكنين و همراهان) .

خوب ديگه بچه ها و شيطنت هاي خاص خودشون رو دارن ما بزرگترا اين روزا زياد وقت واسشون نميزاريم .

توي اين زندگي ماشيني بيشترين فشار به همين بچه مياد چرا كه اونا هستن كه بايستي با شرايط زندگي ما خودشونو وقف بدن .

اگر كمي دقت كنيم وقتي خارج از محيط خونه و آپارتمان ميريم هيچكدوم از اين بچه ها حاضر نيستن به خو نه برگردن .

 ساراي ما هم از اين قاعده مستثني نيست روز آخر سارا ميگه بابا كجا ميخوايم بريم ؟

من : بابا ميخوايم بريم خونه خودمون .

سارا : نه بابا بازم بمونيم توي هتل و مسافرت.

من : نه بابا جون هر كسي بايد برگرده خونه خودش ،خلاصه با كلي بحث و مجادله قول مسافرت خونه مامان بزرگ رو (عمه فاطمه )  از من واسه آخر اين هفته گرفت .

كه ببرمش پيش عمه ،خوب آخر همين هفته بساط خونه مامان بزرگ و عمه براست .

به اميدگزارش سفر بعدي..

 

نوشته شده توسط پدر صبا و سارا در 15:6 |  لینک ثابت   •