تبليغاتX
روزهای صبا و سارا

یکشنبه بیستم شهریور 1384

داستان آفا جواد (2)

اين آقا جواد كم كم داره تو فاميل خيلي خيلي معروف ميشه هر جا كه ميريم دوست وفاميل هر كس با سارا گپ ميزنه .

پس از حال و احوال پرسي سراغ آقا جواد رو ميگيرن، پنجشنبه شب خونه مامان بزرگ سارا بوديم آخه دائي ازمسافرت برگشته بود و يه كيف قشنگ واسه سارا با كلي وسائل (لاك گير سر و)و يه جامدادي قشنگ به شكل يه ماشين BMW واسه صبا آورده بود .

دائي : سارا خانم بيا بينم چه خبر ؟ آقا جواد چطوره؟

سارا : دائي بد نيست خوبه سلام مي رسونه.

دائي : پس چرا نيومده؟

سارا : خسته بود دائي از سر كار كه مياد بنده خدا غذارو نخورده خوابه.

دائي : خوبه بگو كمتر كار بكنه.

سارا : اي بابا دائي اگه كار نكنه كه پول بهش نميدن ،بعد واسه بچه هام خوراكي بخرم.

دائي: خوبه ديگه چه خبر ؟ خوش ميگذره؟

سارا : خيلي ممنمون خوبيم دائي دست شما درد نكنه كيف خيلي قشنگي .

دائي : قابل شمارو نداره(آخه دائي هنوز بچه ندارن و قبلا ميگفتن سارا ميخواي تورو ببريم پيش حودمون و تو بشي دختر ما ، سارا هم ميگفت آره دائي و ميخواست بره ميگفت بايد صبا و مامان و بابا هم بيان اونجا من با اونا ميام ميشم دختر شما) .

خلاصه چي بگم اين آقا جواد كلي بيا و برو واسه خودش پيدا كرده .

با فاميل كه تلفني صحبت ميكنه همه جوياي حال آقا جواد ميشن ،عمه كه از شهرستان زنگ ميزنه اول از همه حال آقا جواد رو ميپرسه ( سارا خيلي زيادي با عمه كوچيگش دوست و اين حرفها رو با يه كمي خجالت تعريف ميكنه و به هر كسي اينارو نميگه).

من: راستي سارا خانم اين آقا جواد كارش چيه ؟

سارا : بابا توي اداره خاك كار ميكنه.

من :يعني چي؟

سارا :بابا تو نميدوني اونجا ميره توي بيابون خاك هارو ميكنن و بعد توي كاغذ مينويسن و بعدش ميارن توي آزمايشگاه حالا ميدوني؟

من فهميدم چي كار ميكنه( راستي نگفتم سارا شخصيت آقا جواد رو توي وجود من خلق كرده كارش هم يه جوراي مثل خودمه).

خوب در حال حاضر كه با آقا جواد و عروسك هاش( بچه هاش )سر گرمه ما هم باهاش راه ميايم.

منتظر قسمت بعدي باشين.

نوشته شده توسط پدر صبا و سارا در 9:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم شهریور 1384

گپ روزانه

سلام:

اين روزها مامان صبا و سارا كمي ناراحته و زياد دل و دماغ نداره تا اين حد كه بابچه هام نميتونه كنار بياد ،از سر كار كه مياد يه راست ميره سراغ كاراي خونه صبا و سارا هم ماشا الله كه عين قوم مغول ميمونن در ظرف چند ثانيه ناقابل اين خونه رو به يك شهر بمب بارون شده تبديل ميكنن.

مامان هم كه از آشپزخونه و نظافت خونه فارغ ميشه مياد توي حال و اتاق اين دوتا وروجك ، چشمت رور بد نبينه دعوا و تذكر و …….

سارا هم كه هم ساده تر و هم بچه تره: چي تو چرا همش با ما دعوا ميكني؟ اصلا برو بيمارستان تو مامان خوبي نيستي.! مامان بد !ديگه دوست ندارم!

خوب بچه ها بايد بازي بكنن بايد وسائل مونو بياريم توي اتاق ها مگه تو نميدوني خاله بازي چيه؟

مامان: جمع كن من اعصاب ندارم.

سارا : خوب باشه با بابا برو دكتر تا قرص اعصاب برات بخره.

مامان : حرف گنده تر از دهنت نزن.

سارا : بابا اين مامان هي با من و صبا دعوا ميكنه ميگه وسائل تونو جمع كنين ،آخه ما با چي بازي بكنيم؟

من : اشكال نداره خوب اتاق رو زياد به هم نريزين بعد از بازي هم وسائل و جمع كنين.

سارا : ما كه جمع ميكنيم ولي مامان ميگه هميشه وسائلتون جمع باشه! .

من: اشكال نداره حالا برو توي اتاق با صبا خانم با هم بازي كنيد.

سارا : بابا بيا من و صبا رو ببر مسافرت ،مامان رونبريم بزار تنها بمونه بعد دلش واسه من و صبا تنگ بشه اون وقت خودش ميبينه مانيستيم چقدر بده!!!

مامان : برين،آقا وردارببرشون تا من يه نفسي از دست اين قوم مغول بكشم.

سارا : مگه الان تو نفس نميكشي؟

مامان : برو بچه كم زبون درازي كن.

سارا : بابا مگه من چي ميگم مامان هي ميگه ربون درازي نكن؟

من : هيچي مامان شوخي ميكنه.

سارا : نه اطلاُ شوخي نميكنه خيلي هم جدي گفت، بابا بيا با هم بريم پارك سه راه تهران.

من : باشه بزار وسائل جمع بكنيم ،به صبا هم بگو لباساشو بپوشه تا بريم باشه؟

سارا: اوخ جون صبا بدو بابا ميخواد مارو ببره پارك ، تاب و سرسره و چرخونك.

من :صبا بيا بريم ،خانم شما بيرون كاري نداري؟

مامان : نه ببرشون بيرون تا من يه كمي مرتب كنم .

نوشته شده توسط پدر صبا و سارا در 9:12 |  لینک ثابت   •