جمعه یازدهم شهریور 1384
درد دل خواهر بزرگ
من صبا هستم احتمالاُ بابام منوقبلاُ معرفی کرده،
من ده سال دارم امسال میرم کلاس پنجم تکالیف درسی رو خوب انجام میدم تااینجا که همیشه جزء شاگردهای خوب کلاس بودم!!.![]()
این مامان و بابا هی گیر میدن
،هی میگن صبا این کاروبکن،
صبااون کاروبکن صبا تنبل نباش
، صبا زود ازخواب بیدارشو
( البته من هم خوش خواب هستم واگه کاری با هام نداشته باشن تالنگ ظهر میخوابم )
بابامیگه صبا تو سرعتت خیلی کمه
باید ببرمت پیش سیامک تا یک کاربراتور فورد چهار دهنه واست بزارم تاسرعتت زیاد بشه
( آخه سیامک دوست ماشین بازی بابامه ،خودمونیم این بابای ما یه نموره ماشین بازه ) .![]()
من وسارا
هم مثل دو ابر قدرت همیشه در نبرد هستیم ،
من مثل انگلیس با سیاست و موزی بازی وسارا هم ( طفلکی )مثل ایران خودمون میزنه و داد
میکنه، من هم با سیاست خوب حالشو میگیرم.![]()
البته بین خودمون بمونه نمیدونم این بابا و مامان ها از کجا میدونن که ما بچه ها چه موقعی راست میگیم و چه مواقعی خالی میبندیم؟![]()
![]()
امان از دست این مامان و بابا!!!!![]()
شما که نمیدونین این سارا
هی همه اسباب بازی های من و خودش رو میریزه وسط اتاق و مامان هم هر چند ساعت یک بار میاد،![]()
مامان : صبا جمع کن این آشغال هارو
( شما قضاوت کنین مگه من میریزم، باشه یه مقداریش که کمک مامانه حرفی نیست چرا سارا فقط به هم بریزه من جمع کنم؟).![]()
![]()
![]()
![]()
یه مثال: سارا گیر میده من آدم آهنی رو میخوام کمی که بازی کرد میره سراغ چیزی دیگه ، من ارگ میخوام و.... ![]()
به همین ترتیب بعد از دو سه ساعت کلی وسائل وسط اتاقمون ریخته( آخه ما دوتا اتاقمون مشترکه)بعد میگم سارا
بیا این وسائل جمع کن ، من چرا جمع کنم مگه من آوردم؟![]()
![]()
سرتون رو بدرد نمیارم خلاصه در هر روز من و سارا یه ده بیست باری باهم به نبرد نابرابر و تن به تن می پردازیم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مامانم میاد توی اتاق سرمو برداد و فریاد میزنه و میگه خوش به حال کسی که از دست شما فرار کرد ![]()
ای کاش زودتر شیفتم برسه برم سرکار اون باغ وحش ازاینجا بهتره![]()
(محل کار مامان اتاق زایمانه) .![]()
![]()
![]()
![]()
منتظر قسمت بعدی درد دل من باشین(آخه این بچه های بزرگتراز دست این خواهرو برادرهای کوچیکتر چی میکشیمن؟)![]()
![]()
راستی اینو بگم من کلی به بابا گفتم که این پست بدون سانسور توی وبلاگ من و این وروجک بزاره شما که نمیدونین من فکر میکنم بابا این جغله رو بیشتر از من دوست داره (این نظرمنه ولی بابا میگه تو حالیت نیست)!!!![]()
![]()
![]()
قسمت بعدی خداحافظ. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چهارشنبه نهم شهریور 1384
پارك رفتن و نامگذاري پارك ها
ديشب كه با كلي خستگي كار روزانه و انجام كارهاي عقب افتاده حدود ساعت 9.30 رسيدم(البته خونه مادر بزرگ صبا و سارا) هنوز شام رو نصف نيمه نخورده .
مامان صبا :سارا اگه گفتي كجا ميخوايم بريم ؟
من : بگم پارك روبرو .
سارا: نه پارك دونفره
من : نه بابا اينجا خوبه
خوب جريان پارك دونفره از اين قراراه كه اولين بار كه من و صبا و سارا رفته بوديم پارك كنار ميدان امام خميني كرج كه يك پيست اسكيت هم داشت ( در حال حاضر شده يه زمين چمن مصنوعي واسه بزرگترا) دوتا تاب بزرگ داشت سارا كه كوچيكتر بود با صبا كنار هم سوار ميشدند از اون زمان اين پارك در بين فاميل و آشنايان ما تغيير نام داد به نام پارك دونفره!!!!
داستان تازه داشت جاي به مهيج ميرسد سارا ميخواد بره پارك دونفره صبا ميگه بريم پارك جهار راهطالقاني اونجا بزرگتره واسه اسكيت بازي .
بماند ما شام رو نخورئه اين جماعت با محبت آماده شدن (شال و كلاه كرده) مامان بزرگ واسه ما كه چاي آوردند من ديدم همه رفتند توي حياط منتظر من.
من هم چاي نخورده بلند شدم و خداحافظي كردم اومدم توي حياط .
صبا: بابا چاي نخوردي ؟
من: اشكال نداره گويا شماها خيلي ديرتون شده بريم
رفتم درب ماشين باز كردم سارا هم سوار شد اومدم بشينم ديدم صبا با يك سيني چاي اومده توي كوچه.
صبا : بيا بابا چاي تو بخور.
من : بابا به دفعه چاي رو ببر توي اتوبان!!!!
راه افتاديم بطرف پارك رفتيم همون پارك چهارراه طالقاني.
آقا يك هواي سردي بود انگار زمستون همگي لباس نسبتا گرم پوشيده بودند .
وارد پارك شديم پارك نسبتا خلوت وسايل بازي هم نيمه خالي .
مامان صبا كه بدو رفت يه گوشه كز كرد زيرانداز رو روپاهاش انداخت.
سارا : بدو رفت سراغ تاب.
من : آقا شما نميدوني اين بچه جونش و تاب و سرسره تا زماني كه چشماش بسته نشده از تاب پياده نميشه .
همگي ميگفتن هوا سرد ولي سارا با اون لباس نازكش .
سارا : نه هوا سرد نيست !!!!!
صبا هم كه با اسكيت بازي سرگرم از اين طرف پارك به اون طرف پارك مي رفت.
مامان وخاله مهسا هم مشغول خوردن تنقلات بودند .خاله هم گوشي همراه منو ورداشته داره واسه مامان پيام ها رو (جوك ولطيفه ) ميخونه و هر چند لحظه از خنده ريسه ميرفتند.
سرتون بدرد نيارم تا حدود 11.30 اونجا بوديم .
مامان : صبا بيا تا بريم. سارا بريم ؟
سارا : نه نميخوام من كه هنوز بازي نكردم .
مامان: سرد بريم يه جاي ديگه.
سارا : بريم پارك سه راه تهران" اين هم يه پارك كوچيك در مدخل ورودي مهر ويلا به طرف اتوبان تهران كرج كه در سال 1383 توسط سارا خانم نامگذاري شده".
اينقدر نيومد كه مامان : سويچ بده من كه رفتم توي ماشين.
من : با هزار ترفند وحيله سارا رو سوار كول خودم كردم تا جلوي ماشين در ضمن جاي سارا هميشه جلوي ماشين پيش بابا !!!!
به سلامتي حركت بطرف خانه.
سارا: پس از چند دقيقه برم عقب ؟
من : بابا جا نيست (گويا داستان هميشه " خوابش مياد" ) .
رفتن همانو خوابيدن ناز همان تا قصه بعدي سارا و صبا خدانگهدارتون
سه شنبه هشتم شهریور 1384
سفرنامه سارا به باغ ملی گیاه شناسی ایران
از روز قبل كه گفتم سارا فردا با هم بريم اداره نمي دوني چقدر ذوق كرد!
آخه اين چند وقته سرم خيلي شلوغ بود و نتونستم با خودم به محل كار ببرمش! شايد از زماني كه به لطف مسئولين اداره درب مهد اداره رو تخته كردن.!
بگذريم ... از سر شب وسايل فردارو آماده كرد و توي كيفش گذاشت ...
سارا: بابا لباس سبزه رو بپوشم؟
من: باشه مامان هر كدومو دوست داري بپوش
سارا : بابا كنار درياچه هم ميريم؟
من: آره دختر گلم
سارا: بابا توي باغ چي؟
من: باشه غروب ميريم حسابي گشت ميزنيم
سارا: آخ جون ! صبا تو رو نميبريم (اينه اينه)
من: سارا اگه گفتي كي با ما ميآد ؟
سارا : پس از يه مكس كوچيك صبا؟
من: نه
سارا : فهميدم اروند؟!![]()
من : آفرين دختر

از اين كه فردا با اروند بازي بكنه كلي ذوق كرد (آخه محيط ادارهي ما داراي يك طبيعت منحصر به فرد در كل ادارههاي خاورميانه است! البته اگه اغراق نكرده باشم!!) و واسه بچهها خيلي جذاب!![]()
فرداي آن روز قبل از من بيدار شد ...
من: سارا جون من بايد برم كلاس بخواب ساعت 11.00 ميام سراغت .
سارا : باشه بابا من دختر خوبي هستم آخه حرف مامان بابا رو گوش ميگيرم( توي حموم موش ميگيرم)
من رفتم كلاس ساعت 11 كه اومدم تا ازنگ زدن آماده به ركاب با تمام وسايل( دوتا كيف كه يكي لباس و ديگري وسايل نقاشي و يه پلاستيك ميوه).
من: بريم سارا ؟
سارا : آره بابا .
سوار بر ماشين رفتيم سراغ اروند اون هم كه تا زنگ زدم !
مامانش: وايسين اومد پايين.
آقا سرتون بدرد نيارم اومدن اروند همان و شروع گپ دوستانه و صادقانه و بي رياي اين دوتا وروجك همان.
از همون اولش با معرفي وسايل و.... شروع من هم اولش كلاس گذاشتم خودمو زدم به اون را يه سي دي آروم گذاشتم تا اونا توي خلوتشون راحت باشن !
ولي اگه ميخواست اين جوري پيش بره مخ نيمه تعطيل ما بن كل ميرفت مرخصي دائم.
من: بچه ها چي كار ميكنين؟
اروند و سارا: داريم بازي ميكنيم.
من هم تو بازي نه تو آدم بزرگي و در ضمن داري رانندگي ميكني .
سارا : بابا آهنگ بزار
من : مگه اين چيه ؟
سارا : نميدونم اينو دوس نداريم.
من: چي مي خواهي؟
سارا : نمره بيست كلاس .![]()
منم هم طبق معمول آهنگ درخواستي رو تقديم ميهمانان كردم.
اومديم اداره بلاخره(خدارو شكر زود رسيديم).
اروندو تا جلوي درب ورودي بدرقه كرديم و من و سارا هم رفتيم اتاق.
سريع تلفن هاي اين دوتا وروجك شروع شد .
اروند : عمو فرهاد گوشي رو بده سارا .
سارا پس از كلي خوش و بش خداحافظ.
سارا : بابا بريم نهار اروند هم داره ميره نهارخوري.
من : بريم
آقا توي نهار خوري كلي شيطوني و ورجه ورجه .
هنوز نهار تموم نشده قول بعد از وقت از من و پدر گرفتن
قرار بود بعد از تايم اداري ساعت 3.30 بطرف داخل باغ بريم.
ساعت 3.30 شد من و اروند و سارا و پدر راهي داخل باغ شديم
از اول بدو بدو و توي چمن ها هر چند لحظه پدر : وايسين وايسن نه نه اروند اروند اين طرف سارا سارا افرين چق چق![]()
بريم بالا...........
آقا از اين طرف درياچه به اون طرف كنار آب روي پل و .....آقا باباي اروند( پدر ) كلي عكس از بچه ها و اي چندتاي هم از خودمون .
اگه گفتي چند تا عكس گرفت؟
با حساب من از مرز دويست تا گذشت ( البته گزارش تصويري اين سفرنامه رو توي سايت اروند ميتونين ببينين).
آقا كلي به اينا خوش گذشت چوب جمع كردن و بازي هاي ديگه كه عشق بچه هاي آپارتمان نشين (بيچاره ها توي اين قفس ها محصور هستند).
سرتون بدرد نيارم تا ساعت 4.30 مارو تاب دادن
با هزار حيله ترفند و خواهش اين جماعت رو آورديم اتاق.
من: در ضمن در اين اوقات كلي از من و پدر پذيرايي مجازي شد(با چوب و علف و.....چوب ها جوجه كباب بودند وعلف ها خورش سبزي).

نميدونيد زماني كه اين دوتا وروجك با هم بازي ميكردند و توي دنياي خودشون سير ميكردند منو پدر (باباي اروند ) كه خيلي احساس آرامش ميكرديم توي اين اوقات اون زماني كه متعلق به خوشونه واسه خودشون نه چيز ديگه!!! .
بعد از اون اومديم اتاق تا شايد من و پدر به كاراي عقب افتاده روزانه مون برسيم.
اون دوتا رو با سي دي كارتون پدر سرگرم كرد ما هم كمي به كارامون رسيديم تا ساعت 7.00 .
ساعت 7.15 با كلي خواهش و تمنا از سارا بطرف خونه راه افتاديم . وسط راه سارا خوابيد ما هم نم نم رفتيم طرف خونه پدر .... رسيديم اروند و پدرپياده شدند سارا خانم هم خواب ناز(چرا قيافه بچه ها توي خواب اينقدر ناز و معصوم ميشه؟ )....
همون حالت خواب آوردم گذاشتمش توي رختخوابش.تازه رفتم پيش صبا خانم آخه امروز تنها بوده نه من بودم نه سارا مامان هم كه عصر سر كار بود.
كلي حال و احوال و كمك كرد وسايل سرارو برديم بالا .سارا خواب بود
تا ساعت 10.30 تازه با گريه بيدار شده و شروع كرد به ناز كردن واسه من مامانش بعد از كلي نوازش توسط مامان آروم شده حالا قسمت انتهائي سفرنامه!! تعريف كردن واسه مامان و صبا .
ما فيلم داشتيم اون هم چه فيلمي آخه سارا قوه تخيل خيلي خوبي داره خوابو زندگي همگي تعطيل.
سارا خانم داشت سفرنامه روز گذشتش توضيح ميداد (در فرصت مناسب تعريف كردن واستون مينويسم آخه خيلي قشنگ تعريف ميكنه)
تا قصه بعدي خداحافظ (راستی بقیهی عكسهاي اين سفرنامه رو توي سايت اروند ببيند)



