یکشنبه ششم شهریور 1384
داستان آقا جواد!
بعضی مواقع بیشتر دختر ها اوقات خالی و سرگرمی را با خالهبازی پر میکنند. سارای ما هم از این قاعده مستثنی نیست؛ دوسه روز یه بار بساط خاله بازی جوره! پشتی میاره،بشقاب و وسايل خونهداری و کلی چیزای دیگه ... یه روز که منو با کلی خستگی کار روزانه دعوت کرد خونهي خودش، پس از چاقسلامتی و پذیرايی، گفتم: اینها کی ان؟ ![]()
سارا: این غزل دختر بزرگمه و این یکی هم عسل دختر صبا خانم (و بقیه بچههارو معرفی کرد)
من: بابا شون کجاست؟
سارا: ای بابا آین آقا جواد هم که همش میره مأموریت و من میذاره با این بچهها و ميره!
اصلاً دیگه حوصله ندارم! یه روز دیدی ول کردم، سر به نیست رفتم!! کسی هم حق نداره دنبالم بیاد.
من که تا اون لحظه جلوي خودمو با هزار ترفند و حیله گرفته بودم، زدم زیر خنده
و گفتم: این حرفا چیه كه ميزني دختر؟!
سارا: اصلاً هم خنده نداشت!
آخه مامانها که از دست بچههاشون عصبانی میشن، خوب داد میزنن، بچههارو دعوا میکنن و خیلی کارای دیگه من هم مامان این بچهها هستم!
البته داستان آقا جواد گویا ادامه داره ... پس منتظر باشيد تا قسمت بعدی.
شنبه پنجم شهریور 1384
اومدن خاله فاطمه
چهارشنبه عصربود.
سارا بدو بدو اومد :بابا يه خاله كارت داره
من هم اومدم گوشي تلفن رو گرفتم. پس از كلي حال و احوال ديدم خاله فاطمه بود.
مامان مهران و امير رضا.نميدونيد!!
سارا چقدر خوشحال شد
پس از اينكه فهميد كه مهران و امير رضا تهران هستند.گفتم سارا يه خبر خوش چيه بابا چيه بابا؟؟
گفتم فردا مهران مياد خونه ما آقا نميدوني چقدر خوشحال شده بود.!!!!
آره بقول پدر اروند بچهه ها مهموني رو بعد از تخم مرغ شانسي دوست دارن!!!![]()
سارا و صبا دوستانشان از شاهرود ميومدند پيش اونها آخه ما خرداد ما رفته بوديم خونه خاله فاطمه و دوستان جديد صبا و سارا (مهران و امير رضا)بودند و جالبتر از همه اين كه اين اولين كساني بودند كه بچه ها بدون هيچگونه در گيري و كشمكش با هم كنار ميومدند
.روز جمعه صبح اودند و اين بچه خيلي با هم خوشگذروندند تا غروب با هم كلي بازي كردند!
با هم بادبادك درست كردند البته بزرگتر ها كمي سر به سر كوچيك تر ها گذاشتند صبا و امير رضا اي يه مدلهايي اون دوتا رو مي پيچوندند
اما غروب بود و مقع خدا حافظي راست ميگن لحظه خدا حافظي خيلي سخت فرق نداره واسه بزرگ و كوچيك ولي با قول گرفتن از بزرگتر ها قرار شد در اولين فرصت ديدار اين بچه ها تازه گردد
چهارشنبه دوم شهریور 1384
گریم صبا
هر چند یک بار به مدد سر کار بودن مامان به بابا گیر میدیم بریم پیتزا دی آخه اون جا که میریم علاوه برخوردن پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده اولندش دوتا فر فره از اون خانم فروشنده میگیریم تازه هر شکلی هم که بخواهیم مارو اون خانم خوبه گریم میکنه.
حالا بعد از این همه رفتنمن هم علاقه به گریم شدن وگریم کردن پیدا کردم هر بچه ای که بیاد خونمون و یا تنها که هستم خودمو گریم میکنم.
دیشب هم خودموبه شکل یه مرد سبیلو در آوردم عکسشو میارم یادم نبود
صبا
چهارشنبه دوم شهریور 1384
دعوای دیشب
ما شام خوردیم وپای برنامه های تلویزیون نشستیم و کلی کارای دیگه و سارا دائم میگه من قلمو میخوام
مامانی که دیگه طاقتش سر رفت رفت توی اتاق صبا و سارا دنبال مجله خوندن م از دور هر از چند گاه یه تشراز راه دور میزد سارا بس میکنی یا بیام خفه ات کنم
ما هم با کلی سیاست وخواهش وتمنا با صبا بابا تو خانمی تو فهمیده ای و ....راضی شد قلمو ی خوئش رو بده به سارا داستان همیشگی (خودخواهی سارا وزور گیری پدر)جالبتر اینکه میگم بابا بیا با وسائل صبا بازی کن میگه نمیده میگم بابا جون نمیده پس اینا چیه؟
نه صبا نمیده
نمیده من هم که ظرفیتم تکمیل شده بود گفتم لطف کن مزاحم نشو من دارم تلویزیون تماشا میکنم
برو توی اتاق هر وقت گری ات تومو شده بیا بیرون
بعد از کلی گریه و قشقرق اومده بیرون بابا صبا نمیده یه بالش دادم خدمتشون گفتم حالا که میخواهی گریه کنی بیا داراز شو وگریه کن در حین گریه کردن تلویزیون هم تماشا کم خوبه
دوباره شروع کرد آخه این وروجک واسه من اینقدر خودشه لوس میکنه
گفتم من یه را سراغ دارم واست "گفت چیه؟گفتم میتونی بیای بغل من و اینجا به نق زدنت ادامه بدی.
گفتن همانو پریدن توی بغل بابا همان اومد و قسمت اصلی فیلم به پایان رسید بعد از کمی نق زدن و قول اینکه فردا صبا واسش آب رنگ بخره رفت و توی رختخواب صبا خوابید
پایان



